چهلم

امروز چهلم مامان بود. 

چهل روز بدون مامان گذشت و من اصلا احساس نکردم که تو این مدت مامان نیست، چند روز پیش داشتم اس ام اس های قدیمی گوشیم رو پاک میکردم که رسیدم به اس ام اس های مامان، یه اس ام اس بود که بی جواب مونده بود، بی اختیار شروع کردم به نوشتن جواب و اومدم دکمه ی سند رو بزنم که یهو یادم افتاد فریبا با گوشی مامان اس ام اس بهم داده بود و من در جواب این اس ام اس زنگ زده بودم و صحبت کرده بودیم، تو ذهنم خیالم راحت شد که اس ام اس مامان رو دیدم و جواب دادم. گفتم بزار یه جک براش بفرستم حال مامان بهتر بشه الان که مریضه، داشتم تو جک هام میگشتم که یه دونه مودبانه اش رو پیدا کنم و براش بفرستم که یهو یادم افتاد که اون خط دیگه برای همیشه خاموشه و بغض گلوم رو گرفت.

تو این مدت کوچکترین حسی نداشتم که مامان نیست و تو ذهنم همیشه برنامه هام رو جوری میچینم که انگار مامان هست و اون رو هم تو برنامه هام در نظر میگیرم بعدش یادم می افته و بی اختیار گلوم فشرده میشه. 

هنوز هم باور نکردم نبودنش رو، مثل کسی که توی یه تصادف پاهاش رو از دست داده و باید تا آخر عمر روی ویلچر بشینه و الان چون دور و برش شلوغه و کاراش انجام میشه نمیفهمه که دیگه معلول شده ولی به مرور زمان متوجه میشه و رنج می کشه. منم تو همین حالم و هنوز این اتفاق رو درک نکردم یا تا آخر عمر درکش نمیکنم و یا یه روزی وقتی میام مثل قدیما بلند بشم و راه برم، با صورت میخورم زمین و این درد باعث میشه که این معلولیت رو درکش کنم .

/ 4 نظر / 56 بازدید
عاطفه

............

تیراژه

مدت زیادی از خوندنش میگذره اما هر بار باز کردم این صفحه رو سکوت کردم خوب نوشتی رامین و این "خوب نوشتن" برای پستی به این تلخی.... چی بگم دلت آرام یادش گرامی.

محبوب

رامین عزیزم... داداش گلم! با ورت میشه این پستت رو تا حالا چند بار خوندم و هی اشکام اومده و هیچی نداشتم بگم؟ فقط می دونم که تو قوی تر از اونی هستی که زمین بخوری و با همه وجودم اینو باور دارم... و خوشحالم که این گونه ای... مطمئنم که مامان گلت حواسش بهت هست و همین که نبودش رو حس نمی کنی یعنی همه جوره هواتو داشته و داره...من مطمئنم که دعای مامانت همیشه همراهته و به موفقیت هات لبخند می زنه. من مطمئنم...

سارمک

تسلیت میگم خیلی ناراحت شدم ..